انگار تمام لحظه های بدون تو پوچ بوده که حالا با تو همه چیز معنا دارد

...



تاريخ : جمعه یکم اسفند 1393 | 13:24 | نویسنده : زهرا |
روزی تو بزرگ خواهی شد

روزی تو بال وپر می گیری...شبها کنار گهواره ات می مانم با کوچکترین صدایت از خواب می پرم...این روزها من وتو تنهاییم و تو در آغوش من بزرگ میشوی...بزرگت میکنم بال وپرت میدهم اما نمیدانم چه کنم که روحت بزرگ شود...چه کنم که قبل از زنده بودن زندگی کردن را به تو بیاموزم...چه کنم که فرداها تو هم برایم گهواره ای بسازی و از غم پیری وتنهایی نجاتم دهی...چه کنم که مهربان باشی...

پسرم...این روزها فقط این روزها میفهمم مادر بودن یعنی چه؟ این روزها به تمام مادران دنیا حق میدهم...

بزرگترین درس زندگی ام را خیلی فشرده آموختم...با اینکه هنوز دو ماه نشده که به دنیا آمدی اما من بیشتر از ده سال بزرگ شدم...تنها نباید از مهر مادری گفت چرا که پدر بودن گاهی سخت تر است... بماند که پدرت مشتاق تر از من بود برای پا گذاشتن به جهان هستی...بماند که در اتاق انتظار، لحظه هایی که در کشاکش دل کندن از دنیای بالا بودی، برای پدرت هزاربار سخت تر گذشت، پدرت تمام ساعتهایی که منتظر آمدنمان بود را به سالهایی تعبیر میکند که نمی گذشت و وقتی تو به دنیا آمدی هیچ چیز مثل صدای پدرت آرامم نکرد...

من وپدرت سال ها عاشقانه زندگی کردیم...تمام عاشقانه هایمان را برایت زمزمه کرده ایم...پسرم باشد که بزرگ شوی و من وپدرت را با عشق و محبت یادکنی...باشد که بزرگ شوی و بزرگی بیاموزی...

پسرم تنها برایت خوشبختی میخواهم و باشد که خدا بزرگترین نعمتش را که عشق است نصیبت کند...خوشحالم وخدارا هزاربار شاکرم که عشق نصیبم کرد و سرنوشتی عاشقانه برایم رقم زد...باشد که تنها عشق باشد...



تاريخ : جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 | 1:22 | نویسنده : زهرا |
قلبت که تیر می کشد، چشمانت که قرمز میشود، سکوت که میکنی یعنی همه چیز عوض شده...دلت که میگیرد میفهمی هیچ چیز مثل گذشته نیست....آری! هیچ چیز مثل گذشته نیست...



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393 | 0:12 | نویسنده : زهرا |
هروقت خواب هایم پریشان میشود تو می آیی....هروقت زندگی ام نابسامان میشود تو می آیی...آمدنت حالم را خوب نمی کند تنها مرا می برد به خاطرات سالها پیش...سالهایی که انگار در تاریکی گذشته است...سالهایی که نه خاطراتش عذاب آور است ونه شیرین...لبخندی گنگ برگوشه لبانم می نشیند نه خوشحالم ونه ناراحت...هیچ نمی دانم به چه بهانه ای ذهنم را این روزها پریشان کرده ای....شاید یک عکس یک نشان یک خاطره مرا به این روزهای پریشانی کشانده است...نمیدانم

تنها گنگ ومنگ وگیج....



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن 1393 | 19:27 | نویسنده : زهرا |
امروز پس از چندماه اومدم  و کلی خوشحال شدم کلی پیام جدید داشتم.....قصد داشتم وبلاگ جدیدی بسازم اما منصرف شدم وتصمیم گرفتم همین وبلاگ رو بروز کنم و دوباره از نو بنویسم..............

خبر جدید  اینکه پسر قشنگم به دنیا اومد و با وجودش زندگی ام رنگ وبوی تازه ای گرفته....

به همین زودی عکس محمدطاهای عزیزم رو میذارم اینجا تا شماهم فرشته کوچولوی منو ببینید....

برای وبلاگم کلی برنامه دارم و میخوام دوباره شروع کنم به داستان نویسی و از خاطرات مهمون کوچولوی عزیزم بنویسم، روزای پر از خاطره وتجربه.......خوشحالم که اومدم پیش شما



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن 1393 | 17:24 | نویسنده : زهرا |
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام باور نمی کنید اگه بگم چقد دلم برای اینجا تنگ شده...خونه جدیدمون اینترنت نداره یعنی هرکاری می کنیم فعلا تو نوبتیم ومعلوم نیست کی نوبت ما بشه.....الان خونه مادرشوهرم هستم و از اونجا دارم براتون مینویسم.....دعاکنید زود انترنتمون وصل بشه کلی واستون حرف دارم

درضمن پایان نامه هم تموم شد............یک اتفاق قشنگ دیگه افتاده...اگه گفتین؟

دارم زیباترین لحظه های زندگیمو تجربه میکنم...حس قشنگی مثل مادرشدن



تاريخ : جمعه نهم خرداد 1393 | 15:16 | نویسنده : زهرا |
یه زخم هایی داشتم که فقط مرهمش تو بودی...انگار هر چی دلبستگی بیشتر باشه عذاب از دست دادنش هم بیشتره

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



تاريخ : چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 10:53 | نویسنده : زهرا |
بوی ماه مدرسه

هنوزم که هنوزه بوی ماه مدرسه دست از سرمون برنداشته....هنوزم با اومدن پاییز یاد بوی کاغذ وقلم میفتم وامسال هم بعد سالها باز دوباره به یاد مدرسه افتادم البته الان بوی سوختگی پایان نامه میاد...

اصلا حوصلشو ندارم.به قول همسر زیادی تابستون خوش گذشته...این تابستون با اینکه همسر عزیز بسیار درگیر کار بودند اما برای منم وقت زیادی گذاشتند...خب آدم بعد سه ماه خوردن وخوابیدن وتفریح کردن چطوری میتونه بشینه سر پایان نامه ای که هنوز نمیدونه از کجاش دیگه ننوشته.

ای خدا...به سرم زده اصلا نرم دنبالش....همسر میگه یکم دیگه تلاش کنی تموم میشه(داره گولم میزنه)

یادتونه تو چندتاپست قدیمی گفتم دوتاکبوتر عاشق داریم همون کبوترها که توسط ما آشناشدند این روزا خیال پرواز دارند...به سلامتی...از الان لباس گرفتم برای عروسی این دوتا

وحید وهدی هم مثل ما منتظر عروسی این دوتاهستند از شبی که رفتیم طرقبه هنوز ندیدیمشون...بعد مدتها دودی بر بدن زدیم...وای که اون شب همش یاد خط قرمز میفتادم(اصرار همسر نبود منم الان کارتون خواب بودم)....استغفرالله هنوز دوسه شب نیست که از خونه مامانم برگشتم عروسی ودامادی به راه بود که نگو....من و فامیل هم حسابی ترکوندیم البته ما فامیل داماد بودیم حالا بماند دوشب قبلش از سرماخوردگی شدید رفتم پنی سیلین زدم....اونم من منی که بمیرم آمپول نمیزنم فقط بخاطر عروسی رفتم دکتر وهمسرجان چنان کیفی کردند که نگو چون من مرتب قرص وشربت میخوردم واذیتش نمیکردم...دیدم فایده نداره شربت رو تا ته خوردم...خلاصه روز عروسی سرپا بودم البته مامان گرام معتقد بودند من چشم خوردم.......اونم چشم کی چشم همسر...همسرجان ذوقمرگ شدند وتمام دنیا رو خبردارکردند که خانومم ۶کیلو وزن اضافه کرده اون ۶کیلو هم تهدیدهای همسر وسفارشات خواهرگرام به همسر بود برای خوردن شیر ومیوه وگرنه از خودم آبی گرم نمیشه...ما هم از بس رفتیم تو چشم بقیه خدا کله پامون کرد اما مامان جان هنوز میگن تو فقط بیش از حد به چشم مسعود میای

شیطونه میگه برم چشاشو دربیارم...خلاصه عروسی ها الواطی ها تفریحهای کاذب همه تموم شد و من باید برم دنبال پایان نامه وخیلی خسته ام...نمیدونم چکار کنم...میفهمی خسته ام یعنی چی؟



تاريخ : پنجشنبه چهارم مهر 1392 | 11:25 | نویسنده : زهرا |

به قمری که حساب کنیم امروز میلاد عشق است

به شمسی  پاییز است

ماه وخورشید را بی خیال

توکه باشی با من

هرروز میلاد عشق است

پاییز را به رقص آورده ایم

مهرش را به عشق آزمودیم

آبانش را به ناز خریدیم

آذر در انتظار بود

دیدی مرد من

پاییز عاشق تر از ما بود...

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 



تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 8:51 | نویسنده : زهرا |
نمیدونم چرا هیچ شعری رو اندازه این دوست ندارم...این شعر وسط تابستون وسط بغض های داغ،وسط دود اتوبوس های انتظاری سرودم که بعدماه ها قرار بود عشقم رو بیاره...هنوز یادم نرفته وسط اتوبوسهایی که پشت سرهم می رسیدند ونفس های داغ آسمان و دودهای گره شده درهوا مثل پرنده ای زخمی از گوشه ای به گوشه ای می پریدم تا فقط یک نفرو ببینم که نشونم بده تو این مدت طولانی هیچی تغییر نکرده...اما زمانی دیدمش که باورم نشد باورم نشد دوری میتونه اینقد بی رحم باشه...هیچوقت یادم نمیره چقد نگاهت کردم تا شناختمت...هیچوقت اون روز داغ آفتابی یادم نمیره هیچوقت...سالها گذشته اما من وتو گلدان عشقمان یک برگ زرد هم نداده که دلمان بلرزد...الهی نباشد دلی که بی عشق باشد....الهی نباشد

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من از تکرار ترانه می سازم

 و از بیهودگی،چاره

و سالهاست یاد گرفته ام هر بیراهه ای را به آرمانی بسازم

و در تکرار نبودن هایت

امیدی برای بودنت دست وپا سازم

سهم من از تو "همین صداست که می ماند"

سهم من از تو سایه هایی است که بر دیوار انتظار می ساید

سهم من هوهوی جاده هاست

نفس داغ ثانیه هاست

سهم من،امتداد لحظه های تنهایی است که پایانی ندارد

جاده دلهره ایست که انتها ندارد

و چه مشتاق می دوم

در این ثانیه های سرخ

برای قطره ای دیدار

بلعیدن انتظار

 

 

 

 



تاريخ : جمعه پانزدهم شهریور 1392 | 12:2 | نویسنده : زهرا |